تبليغاتX
عشق الهی

هفته پیش شب جمعه با هم بودیم .وتو خندانتر از همیشه ،محجوبتر تر از همیشه ،آمدیم هیات آمدیم حسینیه .همان جایی که خودت رنگ زده بودی تنها ،با چه عشقی ،هرچه کردیم یک ریال پول نگرفتی :گفتی من میدانم وامام رضا(ع).می خواستیم دوباره مثل شهادت امام رضا که دسته برده بودیم اینلبار هم برای مادر دسته ببریم وتو هم باشی مثل همیشه.اینقدر با ادب وم هربان بودی هیچ کس از تنهاییهایت هیچ نمیدانست از غم هایت از حرفهای ناگفته ات .ومن می خواستم برادرت باشم چون برادر بودی برایم در این عصر نابرادرها!بچه هیات عاشق امام رضا (ع) مهربان خوش برخورد با کلاس !!!حالا فقط عکسهایت را می نگرم عکس های روز دسته امام رضا (ع).جرات نکردم بیایم و پرواز کردنت را روی دست بچه ها ببینم از بس همه را سر کار می گذاشتی هرلحظه منتظربودم بیایی در خانه زنگ بزنی وبگویی سلام من محمدم !نیامدم وندیدم چطوری شب دفن مادر ، تو هم ،آغوش سرد خاک را به گرمی بغل کردی .نیامدم ندبیدم با صورتی مجروح مثل مادر به دیدارش رفتی .نیامدم وهیچ باور نمیکنم دیگر میان هروله تورا نخواهم دید. من همیشه شب جمعه ها منتظرت هستم .داداشی مهربانم از امام رضا می خواهم همیشه دستانت را محکم بگیرد. از امام حسین می خواهد اربابی وکند و نوکرش را یک ثانیه تنها نگذارد از مادر مادر مادر !مادر تو فقط مادرش باش مثل محسنت !!!هیچگاه از نوازشهایت محرومش نکن .وخدا ای مهربانم که قدرت نماییت را دوست دارم وناتوانی ما در پیشگاهت مشهود است صبری برما عنایت کن !که بتوانیم ندیدنش را تاب بیاوریم ندیدن اوکه هم محمد بود وهم رضا.هرچه هم برایت میگریم وبه جایت سینه میزنم وبه جایت لطمه میزنم وبه جایت هروله  می کنم آرام ندارم .آمدم مزارت و ابا کردم از دیگر بچها دوست داشتم خودم را بیندازم روی مزارت و آنقدر نامت را بخوانم تا بیایی بیرون وبخندی وبگویی همتون سر کار بودین !!!!

محمدم رضای دلم امرور دوباره عکسهایت را نگاه میکردم ودانستم خدایم مهربانم زیباترین مارا برای وصالش انتخاب کرده گرچه بیست بهار را بیشتر ندیده بودی اما عاجزانه از خدا می خواهم تا بهار ظهور یوسف فاطمه تور ا همنشین امیرالمومنین وخاندان پاکش قرار دهد که تنها جایگاه خوب ورفیع تو دل داغدیده ما را تسکین میدهد .

یا علی

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 15:49 توسط عباس133 |



 خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 

 

 

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

 

گفتم : اگر وقت داشته باشید 

 

 

خدا لبخند زد

 

وقت من ابدی است 

 

 

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

 

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

 

خدا پاسخ داد …

 

 

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند 

 

 

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  

 

 

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند

 

 

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند 

 

 

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند 

 

زمان حال فراموش شان می شود 

 

 

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال 

 

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد 

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند 

 

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم 

 

بعد پرسیدم …

 

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

 

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد 

 

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد 

 

اما می توان محبوب دیگران شد 

 

 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند 

 

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد 

 

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

 

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم 

 

 

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد 

 

 

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن  

 

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند  

 

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند 

 

 

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند 

 

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند  

 

 

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند 

 

 

و یاد بگیرن که من اینجا هستم 

 

همیشه

 

*

*

*

خلاقترین هنرمند: "خدا"

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:58 توسط عباس133 |


برایم آرزو کنید :

تمام نفرتی که به اسراییل دارید

تمام عشقی که به وطن دارید

تمام ارادتی که به سید حسن دارید

تمام جانفشانی که به امام خامنه ای دارید

تمام نگاه عاشقانه ای که به نزدیکانتان دارید

تمام شوقی که به شهادت دارید

تمام معرفتی که به خدا دارید

تمام ایمانی که به موعود دارید

تمام چگونه خوب بودن را

خوب ماندن را

عاشق شدن را

عاشق ماندن را

همه را

برایم آرزو کنید

یاعلی


+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:39 توسط عباس133 |



همكاري كامل دولت آذربايجان با عامل موساد به‌نام "جاويدان" در ترور دانشمندان ايران

يك هفته پس از احضار سفير دولت آذربايجان به وزارت‌خارجه و ابلاغ اعتراض شديد ايران به وي در خصوص همكاري دولت متبوعش با تروريست‌هاي موساد كه عامل عملياتي و سازماندهي ترور دانشمندان ايران بوده‌اند، خبرنگار ما به جزئيات جديدي از اين همكاري‌ها دست يافت.

به گزارش رجانيوز، يك يهودي با نام مستعار "جاويدان" كه سازماندهي عمليات تروريستي موساد عليه شهيد مصطفي احمدي روشن و شهيد دكتر مسعود علي‌محمدي را برعهده داشته است، اكنون در خاك آذربايجان حضور دارد و اين عمليات‌ها را نيز از همين كشور هدايت كرده است.

نكته قابل توجه اينكه، دولت آذربايجان صرفاً به پناه دادن به اين عامل تروريستي اكتفا نكرده است، بلكه سیستم امنیتی اين كشور با ارایه امکانات فنی و لجستیکی و بمب های انفجاری، به این عامل موساد کمک کرده است.

دو سال پيش نیز یکی از عوامل موساد به نام مجید جمالی فشی که در ایران دستگیر شده بود، اعتراف کرد که تسهیلات ویژه فرودگاهی در فرودگاه حیدرعلی اف باکو جهت سفر به تل آویو با اسناد جعلی، در اختیار وی گذاشته شده بود.

هفته‌ي گذشته، به‌دنبال تردد برخی از تروریست‌های مرتبط با ترور دانشمندان هسته ای ایران به جمهوری آذربایجان و برخورداری از برخی تسهیلات در آن کشور برای عزیمت به تل آویو و همکاری با شبکه های جاسوسی رژیم صهیونیستی، جوانشیر آخوندوف، سفیر آن کشور به وزارت امور خارجه احضار و مراتب اعتراض ایران به وی ابلاغ شد.

جمهوري اسلامي به‌طور رسمي خواستار دستگیری و استرداد عامل موساد که با نام مستعار جاویدان فعالیت دارد، شده است.

در اعتراض به رفتار دولت جمهوری آذربایجان در قبال ترور دانشمندان هسته ای ایران ، هفته گذشته سفیر جمهوری آذربایجان در تهران به وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی ایران احضار و رسما به باکو اعتراض شد.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:12 توسط عباس133 |


روباه، معما، شبح، استراتژیست، مغز متفکر نظامی و شخصیت شماره دو حزب الله لبنان خطابش می‏کردند. FBI جایزه 5 میلیون دلاری برای تحویل مرده یا زنده او را به 25 میلیون افزایش داد؛ شاید 20 سال تعقیب و گریزش توسط دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی امریکا و اسرائیل پایان پذیرد. می‏گفتند بسیاری عملیات‏های انتحاری و حتی جنگ سی و سه روزه هم زیر سر او بوده است. لقب "سر افعی" را هم روزنامه هاآرتص چاپ تل‏آویو به القاب او افزود. عماد مغنیه مقلد آیت الله خامنه‏ای، شاگرد دکتر چمران و جانشین سید حسن نصرالله بود.
 
*****
 
سال 1996 بود که ردي از مغنيه در يك كشتي پاكستاني در دوحه قطر به دست آمد و عملیات Return ox براي دستگيري او طراحي شد. كاركشته ترين واحدهاي دريايي ناوگان پنجم امريكا مستقر در خليج فارس متشكل از كشتي ها و تكاوران اسكادراني از سه واحد ويژه آبي خاكي مستقل از يكديگر(Amphibious Squadron Three) به علاوه كماندوهاي واحد شناسايي با همكاري واحد هاي حرفه‏اي غواصان ماموريت يافتند با حمله‏اي برق آسا عماد مغنيه را كه در كشتي پاكستاني راهي دوحه قطر بود دستگير كنند. عمليات در آخرين دقايق كنسل شد چون واحدهاي اطلاعاتي نتوانستند حضور حتمي مغنيه را در كشتي تاييد كنند.
 
*****
 
حرف و حدیث در خصوصش زیاد بود. اتهام انفجارات و آدم‌ربایی‌های لبنان در دهه 80میلادی، ربودن هواپیمای آمریکایی تى.دبلیو.ای در سال 1985، انفجار مقر یهودیان آرژانتین در سال 1994 و عملیات علیه آمریکایی‌ها در عربستان در سال 1996 و... را به او نسبت مي‌دادند. می‏گفتند گزارش‏هایی دال بر حضور و نقش‏آفرینی او در ایران، عراق، افغانستان، پاکستان و دیگر مناطق خاورمیانه وجود دارد. برخی از این حرف‏ها فقط برای تخریب او ساخته شده بود. شيخ "صبحي طفيلي" در خصوص برخی مسائل که مطرح می‏شد، می‏گفت:«مغنيه ربطي به اين مسايل ندارد.» و سید حسن نصرالله نیز در مصاحبه‌اي در ژوئيه 2003 تصریح می‏کرد كه اتهامات آمريكا عليه مغنيه "اتهاماتي بيش نيست." مشخص نبود او کجا هست و کجا نیست! 
 
*****
 
یکی از جاسوسان صهیونیست، تحت پوشش تاجری فلسطینی، با فواد برادر عماد مغنیه ارتباط گرفت تا شاید بتواند این بار عماد را به دام بیاندازد. تاجر جاسوس قراری با فواد گذاشت و با این وعده که مقداری تجهیزات و وسایل نظامی از مناطق اشغالی آورده است، خواست که عماد را هم به تله بکشاند. عماد که به این مسئله مشکوک شده بود در جلسه حضور نیافت و فواد به جای او در جریان بمب‏گذاری به شهادت رسید.
 
*****
 
دخترش او را پدري مهربان و مسؤوليت پذير، دوستي واقعي و خيرخواه و استادي دلسوز می‏دانست. شرایط سخت پدر خانواده را هم نگران می‏ساخت. فاطمه می‏گفت:«ما مدتها بود نگران بوديم که نکند براي پدر اتفاقي بيافتد و گريه مي‌کرديم. ما وضعيت سخت امنيتي وي را درک مي‌کرديم و در ذهنمان بود که ممکن است شهيد يا اسير شود اما سعي داشتيم اين افکار را از خودمان دور کنيم. ما فکر نمي‌کرديم که شهادت او تا اين حد نزديک باشد.»
 
*****
 
خودش را عضوی کوچک در حزب الله لبنان می‏دانست. می‏گفت:«اسرائیلی‌ها و آمریکایی‌ها خیلی مرا بزرگ مي‌کنند و مسئولیت بسیاری از عملیات‌ها و حوادث را برعهده من مي‌نهند؛ گویی فکر مي‌کنند کلید امور جهان در دست من است.» و تاکید می‏کرد:«من تنها بخشی کوچک از مجموعه جهادی حزب‌الله هستم که در راه آرمان‌های مقدس مقاومت انجام وظیفه مي‌کنم.»
 
*****
پانزده سال و نیم بیشتر نداشت که تصمیم گرفت شیوه‏های جنگ نامتقارن را بیاموزد. سال 1355 بود. می‏گفت می‏خواهم با صهیونیست‏ها بجنگم و این‏گونه بود که با انیس نقاش یعنی کسی که در سازمان فتح مسئوليت آموزش نيروهايي را در اردوگاهي در جنوب لبنان برعهده داشت، آشنا شد. به این ترتیب به جنبش فتح ارتباط گرفت. سپس وارد جنبش امل شد و اوایل دهه 80 میلادی نیز گمشده خود را در حزب‌الله یافت.
 
*****
 
انیس نقاش:«وقتي كه انقلاب اسلامي پيروز شد، او خيلي دلش مي خواست به ايران بيايد و با امام خميني بيشتر آشنا بشود. او از من درباره انقلاب اسلامي ايران مي پرسيد. عكس و پوسترهاي امام را پخش مي كرد و بعد از آن با سفارت ايران آشنا شد. وقتي كه من رفتم فرانسه و در عمليات اعدام انقلابي "شاهپور بختيار" - كه نيروهاي ضد انقلاب را براي انجام كودتا عليه انقلاب اسلامي گردآوري كرده بود - مجروح و اسير شدم، آنها مثل خيلي از دوستان راه خود را ادامه دادند. حاج عماد از اين بچه هايي بود كه خيلي مراقبت از مشي مبارزاتي مي‏كرد و كاري جدي را در پيش گرفته بود و دل‏شان به امام و انقلاب اسلامي چسبيده بود.»
 
*****
 
سید ابراهیم مرتضی، از سربازان جنگ سی و سه روزه:«در افراد متفاوت می بینیم که وقتی مساله ولایت فقیه مطرح می‏شود از ارادت زبانی و بحث نظری و فکری فراتر نمی روند اما وقتی به حاج رضوان می‏رسیم می‏بینیم که مساله ولایت فقیه در ایشان نه فقط در حرف که در عمل و با تمام توان بروز می کند. با اینکه حاج رضوان هزاران وسیله و عنصر قدرتمند از سلاح حزب الله را دراختیار داشت، در لحظه مواجهه با کوچکترین مسائل هم به رهبر بزگوار حضرت آیت الله خامنه‏ای رجوع می‏کرد که وظیفه شرعی خود را در آن مساله نیز بداند. وی هنگامی که با مسائل مختلف مواجه می شد به ولایت رجوع می‏کرد و می‏گفت که در مقابل ولایت همه چیز و همه کس هیچ اند چرا که ولایت، هدف و مسیر و زندگی او بود و هنگامی که حاج رضوان امام خمینی را درک کرد فهمید که باید در این راه خود را فدا کند. این فقط ویژه خود او نبود و او تمام مجاهدین زیردست خود را نیز تقدیس کننده و پیرو ولایت تربیت کرده بود چرا که معتقد بود پیروی از این راه تنها راه پیروزی است.»
 
***** 
 
ایران که می‌آمد سعی می‌کرد حتماُ به زیارت امام رضا‌(ع) مشرف شود و اغلب، فرصت زیارت حضرت معصومه(س) را هم از دست نمی‌داد. شب شهادتش به زیارت حضرت رقیه رفت، در عزاداری حرم شرکت کرد، غذای نذری هم خورد و بعد هم در جلسه شرکت کرد و آخرش هم... راستی آن شب، شب شهادت رقیه بود. هنگامی که قصد داشت سوار ماشینش شود، ماشین دیگری که در نزدیکی او بمب‏گذاری شده بود، منفجر شد.
 
*****
 
سيد حسن نصرالله، دبيركل حزب‌الله لبنان با حضور بر مزار شهيد "عماد مغنيه" متعهد شد در اسرع وقت، انتقام خون وي را از رژيم صهيونيستي بگيرد. او گفتک«‌اگر مي‌خواهيد به اين صورت بجنگيد، ما هم آماده‌ايم با شما در تمام جهان به اين صورت مبارزه كنيم.»/میثاق

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:9 توسط عباس133 |


+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:5 توسط عباس133 |


این جا کربلا ...

عکس: عزاداری اربعین حسینی در کربلای معلی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:35 توسط عباس133 |


•    تولد : 14 آذر 1329 ـ قزوين
•    تحصيلات : فارغ التحصيل دانشكده خلباني از آمريكا
•    ازدواج با ملیحه حکمت: ۴ شهریور ۱۳۵۴
•    فرزندان: سلماء ـ محمد ـ حسین
•    مسئووليت : فرماندهي معاونت عمليات نيروي هوايي ارتش
•    شهادت: 15 مرداد 1366 مطابق با عيد قربا ن 1407 هـ . ق در آسمان منطقة عملياتي سردشت
•    آرامگاه ابدی: قزوين امام زاده حسين (ع)
ــــــــــــــــــ
عباس بابايي در سال 1329 در شهرستان قزوين به دنيا آمد. دورة ابتدايي را در دبستان « دهخدا » و دورة متوسطه را در دبيرستان « نظام وفا » گذراند . سال 1348 ، در رشتة پزشكي پذيرفته شد ؛ ولي تحصيل در دانشكدة خلباني نيروي هوايي را به تحصیل در رشته پزشکی ترجيح داد. پس از گذراندن دورة مقدماتي خلباني ، براي تكميل دوره ، به كشور آمريكا اعزام شد. پس از طي دورة آموزش خلباني هواپيماي شكاري به ايران بازگشت و در پايگاه هوايي دزفول مشغول به خدمت شد. با ورود هواپيماهاي پيشرفته (F14) به نیروی هوایی، عباس بابایی برای پرواز با آن ، انتخاب شد و به پايگاه هوايي اصفهان انتقال يافت .

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی

پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، سرپرستي انجمن اسلامي پايگاه هوايي اصفهان را به عهده گرفت. با شروع جنگ تحميلي ، در مدت كوتاهي توانست با بهره گيري از شور و استعدادش ، نقش ارزنده اي در عمليات هاي برون مرزي ايفا کند. در سال 1360 به درجة سرهنگ دومي ارتقاءيافت و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان برگزيده شد. در نهم آذرماه 1362 ، ضمن ترفيع به درجه سرهنگ تمامي ، به سِمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب شد و به ستاد فرماندهي در تهران منتقل شد. از هشتم ارديبهشت ماه 1366 به درجة سرتيپي مفتخر شد.
تیمسار بابایی بیش از ۳۰۰۰ ساعت پرواز جنگی داشت و برای پیشرفت سریع عملیات و دقت در آن تنها به نظارت اکتفا نمی‌کرد، بلکه همواره در عملیات پیش قدم بود و در تمام ماموریت‌های طراحی شده، برای آگاهی از مشکلات و خطرات احتمالی خود، آنها را آزمایش می‌کرد. وی تنها در فاصله سال‌های ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶، بیش از ۶۰ عملیات جنگی را با موفقیت کامل به انجام رساند.
عباس بابایی در پانزدهم مرداد ماه سال 66 در حاليكه به درخواست هاي پياپي دوستان و نزديكانش جهت شركت در مراسم حج پاسخ رد داده بود، در روز عيد قربان و در حين عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:31 توسط عباس133 |


0.00

شهید بابایی وهمسرش

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:14 توسط عباس133 |


رجانيوز- بتازگي سندي تاريخي به دستخط شخص ملک عبد العزيز، بنيانگذار حکومت عربستان سعودي و پدر پادشاه کنوني اين کشور به دست آمده که خوش خدمتي آل سعود به امپراتوري انگليس و بالتبع يهوديان صهيونيست را به اثبات مي‌رساند.این دستخط از آن جهت از خون آشامان حجازی گرفته شده که در شرایط آن روز تنها مانعی که از منظر روباه پیر میتوانست بر سر راه این جنایت قرار گبرد عربستان بوده است.

 
«بسم الله الرحمن الرحيم
انا السطان عبدالعزيز ابن عبدالرحمن الفيصل السعود أقر و أعترف الف مرّة للسير برسي کوکس مندوب بريطانيا العظماء لا مانع عندي من إعطاء فلسطين للمساکين اليهود او غيرهم کما تراه بريطانية التي لا أخرج عن رأيها *حتی تصيح الساعة.»
 
ترجمه:
 
«به نام خداوند بخشاينده مهربان
من، سلطان عبد العزيز بن عبدالرحمن آل فيصل آل سعود، نزد سِر "پرسي کوکس" ‌نماينده بريتانياي کبير، اقرار ,هزار بار اعتراف مي‌کنم که هيچ مانعي برسر راه اعطاي فلسطين به يهوديان بينوا و غيربينوا، آنگونه که بريتانيا صلاح مي‌داند نمي‌بينم و من از ديگاه آنها تا قيام قيامت، عدول نخواهم کرد.»
 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 15:28 توسط عباس133 |


 میتونم براتون هزارتا دلیل بیارم که چرا نبودم

اما فقط میتوتنم بگم

دوباره سلام

خدایا ممنونم دوباره فرصت دادی تا دوباره بگم سلام

از همه دوستانی که آمدند ونبودم عذر خواهی میکنم امیدوارم دوباره سلامم را تکرار نکنم مگر دعایی باشد برای سلامتی همه دوستانم.

اللهم عجل لولیک الفرج

سلام

یاعلی

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 15:19 توسط عباس133 |


نويسنده: حسن زمانپور ابيانه

رمضان ، ماه خدا، ماه سخن گفتن خدا، ماه مردم ، ماه بيدار شدن مردم ، ماه بيدار كردن آنان ، ماه آگاه كردن انسان ها كه نمي دانند و ماه تذكر دادن به ايشان كه مي دانند. ماه برانگيختن آنها كه نشسته اند و ماه بازگرداندن آنها كه برگشته اند. ماه نيرو دادن به فريادي كه در حال شكستن است.
ماه كمك كردن به پرنده اي كه در حال سقوط است و ماه به پرواز درآوردن مرغي كه از پريدن عاجز است. ماه گره كردن مشتهايي است كه باز مي شوند و قدمهايي كه آهسته مي گردند. ماه بسيج كردن سپاهي است كه متفرق است و تحريك كردن لشگري كه در حال فرار است.
ماه متذكر ساختن تو كه اگرچه آگاه باشي و آزاد ، از هر ننگي و حقارت هر بندي و بردگي هر نيازي ، اما ، اسارت ماندن ، محكوميت زنده بودن و دام تن ، به مرور زمان فلسفه ماندنت را دگرگون مي سازد. در اين مقاله مي خواهيم فلسفه روزه را با كلامي ادبي ، علمي و عرفاني به رشته تحرير درآوريم.
نيازهاي تن كه وسيله اي بود در رفتن و شدن ، با دسيسه اي آرام و بسيار ظريف ، تبديل به هدفي مي شوند در ماندن و بودن و اگر تاكنون نان در خدمت تو بود اينك تو در خدمت نان مي آيي.
اگر دنيا در خدمت شدن تو بود، اينك تو در خدمت شدن دنيا مي شوي.
اگر خواب در خدمت بيداري تو بود ، اينك بيدار بودنت به خدمت خواب ماندنت مي آيد و تو كه پيش از اين از دنيا آنقدر برمي داشتي كه به كار عقيده و ايمانت آيد ، اكنون از عقيده ات آنقدر مي گيري كه به كار خوردن و خوابيدنت آيد. اكنون براي نان و نام خود مي خواني. تو كه نماز را براي آزادي و استقلال خود مي خواندي اكنون براي ريا و فريب مردم مي خواني.
تو كه بتها را مي شكستي تا خدا را بپرستي و بپرستند ، امروز بتها را مي سازي تا خدا را نپرستند و نپرستي.
آرام آرام لجنهاي عفن درونت ، بر روح بزرگ وجودت غالب مي گردند. قدمهاي سريعت در شدن و رفتن ، اندك اندك ، به سستي و خشكي تن مي دهند و از سرعت عظيم خويش مي كاهند و سپس متوقف و ساكن و پس از سكون ، بازگشت و عقب گرد و در سرازيري مرگ و ذلت غلتيدن و فرود آمدن.

و لذا روزه گرفتن

تو هر سال آن هم نه يك روز ، 30روز ، روزه مي گيري. يكي از عللش و فلسفه هايش چنين است كه خوردن و خوابيدن هدفت نشود ، ايده آلت نگردد و تو را اسير خود نسازد. تا جهت را مجددا نشانت دهد. تا درسها را دوباره تكرار كند. كه فقط رفاه مادي ، فقط آسايش زندگاني ، فقط برخورداري اقتصادي و فقط خوردن و خوردن و خوردن ، هدف ما نيست.
ايده آل مكتب ما نيست. شايسته انسان نيست. فلسفه خلقت نيست. علت حيات نيست. چرا كه دنيا فقط كارگاه توليدي و شركت اقتصادي و بانك مالي نيست و انسان فقط ماشيني نيست كه توليد كند و مصرف و مصرف كند و توليد كه دنيا مكان انسان شدن است. فضاي بزرگ تكامل يافتن است. جايگاه عظيم پرواز كردن و اوج گرفتن است. هديه باارزش خداوند براي خدايي شدن است. بارگاه امانت هاي بزرگ و شاهكارهاي عالم خلقت است. محل علي شدن و حسين شدن است. ميدان نبرد حق و باطل است. ميراث بندگان صالح خداوند است.

و دنيا اين همه است ، نه آن همه

دنيا جايگاه انسان است ، نه حيوان و نه ماشين. و تو با روزه گرفتنت ، با نماز خواندنت و با حج كردنت ، آنچنان بودنت را انكار كن. از بند خواب و خوراك و هر نياز حقيري كه از رفتن بازت مي دارد ، رها شو. از تناوب مصرف ، براي توليد و توليد براي مصرف تا كار براي نان و نان براي كار ، پول براي ماندن و ماندن براي پول و از هر سلسله اي كه تو را در بند مي كشاند ، آزاد شو. آزاد شو با روزه گرفتن و به من راستين آراسته شو ، با افطار كردن.
فلسفه خوردن را انكار كن تا به فلسفه خواستن و شدن معتقد شوي ، در رمضان ، از خواب گران غفلت و فراموشي بيدار شو. به اطرافت نگاه كن.
چشمانت را باز كن. كوله بارت را ببند و آماده شو. آماده حركت. بستر را رها كن. كفشها را محكم كن. نفسي تازه كن. پاها را بر زمين سخت ، استوار كن. حركت را دوباره آغاز كن كه در هر رمضان بايد دوباره بيدار شوي. دوباره آغاز كني. دوباره بالا روي. دوباره پرواز كني.
دوباره زنده شوي و همان گونه كه درختهاي بزرگ با آغاز بهار زنده مي شوند، تو با آغاز رمضان بيدار شو. از خواب زمستاني خويش و از لاك ضخيم خود بيرون آي و سپس آزاد شو.آزاد ، چون كويرهاي بزرگ و تنها. آزاد از هر نياز و رها از بند هر ديواري.
غريب جدامانده زنداني آفتاب و در زير شكنجه دائمي سوختن اما همچنان پايدار و نيرومند ، ماندن و ايستادن و ننگ تسليم را بر چهره پاك خويش نيالودن.
آزاد ، مثل قطره آبي كه مي جوشد، از داغي پيام ، بر سوي آسمان ، بر اوج اين جهان ، بالاتر از خيال ، در عشق كبريا، در پيوستنش به مبدا آغاز زندگي ، دريا كه رمضان يك اردوگاه است.
اردوگاه آموزش براي پيكار و اين بعد رمضان ، بيش از هر بعد ديگرش ، به كار امروزمان آيد. بعدي كه رمضان را به محرم مي پيوندد. بعدي كه رمضان را در خدمت محرم مي آورد. و در اينجا رمضان يك كلاس است.
كلاسي فشرده براي آموختن. رفتن و پيوستن و ما در رمضان درس تشنگي مي آموزيم تا در محرم از پايمان نيندازد و درس سختي و رنج فرامي گيريم تا در آنجا به ياري مان آيد. و لذا اگر تعجب مي كنيم كه چرا مجازات تخلف از مقررات رمضان ، دو ماه روزه واجب است ، علتش را در سختيهاي محرم بدان كه چنين مجازاتي تو را در چنان راهي ياري دهد ، و تو را در انبوه مشكلاتش همراهي كند تا رمضان را جدي بگيري و درس را بخوبي بياموزي.

رمضان به خاطر محرم است

بدون محرم ، رمضان رياضت كشيدن است و همچنين كسي كه از رمضان نگذرد ، محرم را نخواهد شناخت و طي كردن نخواهد توانست. آنها كه حسين را ترك كردند ، كلاس رمضان نديده بودند. و آنها كه ياريش دادند ، بهترين شاگردان رمضان بودند. پس بكوش رمضان را بهتر بشناسي و درسهايش را بيشتر بياموزي تا محرم را بهتر بشناسي و راهش را بهتر بروي.
در اينجا هر چه بيشتر بياموز هر چه بهتر بشناس كه آنجا فرصت آموختن بس اندك است و وسوسه هاي بازگشت بس فراوان ، كه رمضان 30 روز است ولي محرم يك روز ، يعني 30 روز بياموز تا آن يك روز را قدرت رفتن داشته باشي و قدرت شناختن به دست آري. بشدت مهيا شو تا سختيهاي آن روز را نيروي انجام داشته باشي و اين نه بدان معني است كه عمر محرم يك روز، كه محرم يك ماه است.
30روز و نه 30روز 30سال ، و اين يعني كه براي ادامه محرم ، قدرتي فراوان لازم است و شناختي عميق ، بايد چهره ها را بخوبي شناخته باشي ، كه در اوج سختيهاي سنگين محرم ، اگر اندكي بلغزي ، به جاي اين كه بر يزيد بشوري ، بر حسين مي خروشي.
همچون حر كه عميقا نياموخته بود اما حسين همان جا ، در ادامه رمضان ، آن يك درس را آموختش و تو همان جا بياموز ، در رمضان كه فرصت بيشتري داري و خوب دقت كن. به هر كلمه اي كه از پيام خدا و از دل قرآن مي جوشد به هر سخني كه از رهبرانت مي شنوي گوش دل بسپار.

گرسنگي را بچش

گرسنگي را بچش تا كينه غارتگران را در قلبت انباشته سازي. بي خوابي را تجربه كن تا درد مردم را بداني. سخنان خدا و رهبرانت را گوش كن تا توطئه ها ، دسيسه ها ، و حيله ها را بفهمي.
منافق را همين جا بشناس ، آنجا فرصت نيست. تنها ايمان كافي نيست. فهم و آگاهي هم لازم است. فهمي عميق و فراوان. شناختي راستين و حقيقتي و انديشه اي بينا و توانا. پس رمضان ماه آموختن است. ماه مردم و رمضان ماه خداست. فقط رمضان زيرا به خاطر نجات مردم است كه بزرگترين پيروزي ، اراده مردم است و آگاهي و كوشش مردم و پس از آن نابودي دشمن ، خواه ناخواه فرا مي رسد. پس رمضان باارزش ترين ماه است.
ماهي كه خدا نامش را بر آن نهاده و از خود دانسته. ماه خدا. ماه بخشش گناهان. گناه آنها كه غافل بودند ، نمي دانستند ، اسير دستهاي پنهان و توطئه گر بودند و حالا آگاه شده اند و مصمم. پس تو هم نگران گذشته خويش نباش ، به آينده بينديش ، به عاقبت كار ، به فردا كه خداوند بزرگترين بخشايشگر است.

رمضان ، ماه خداوند است

رمضان ماه خداوند است ، ماه بخشش گناهان ، چون ماه آموزش است و آمادگي ، ماه خودسازي و مهيا شدن كه عادات و دلبستگي هايت ، نيازها و وابستگي هايت ، تو را در مصاف با زشتي ها و در ميدان پيكارها ، ناتوان مي سازند. پس بكوش از نيازهايت رها شوي.
از آنها كه تو را به ماندن و سكوت مي خوانند. از خوردن و خوابيدن.
از تن دادن به همه پستي هايي كه براي نان خود و فرزندانت مرتكب مي شوي كه اگر نان نداري ، با بندگي و ذلت به دستش نيار ، با آزادگي و پيكار به چنگش آر. رمضان تمريني است در اين جهت ، نه به عنوان تنها تمرين و آخرين و بهترين تمرين بلكه به عنوان نمونه اي از آنچه بعد از اين خودت بايد بيابي و عمل كني. رمضان يك نمونه است.
خدايا روزي ام كن در اين ماه ، تيزهوشي و بيداري را و دورم گردان در آن ، از بي خردي و اشتباه و مقرر فرما برايم بهره اي از هر چيزي كه در آن نازل گرداني ، به جود و كرمت اي با جودترين جودمندان.
منبع:http://www.bashgah.net

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 18:52 توسط عباس133 |


حضرت امام خميني رضوان الله عليه روزها و ساعت ها و لحظه هاي عمر خود را ، با مراقبه و محاسبه سپري کرده و صدها آيه قرآن را مجسم ساخت و عينيت بخشيد .

توجه ويژه اي نسبت به ماه رمضان داشت . ملاقات هاي خودشان در ماه مبارک رمضان را تعطيل مي کرد و دعا و تلاوت قرآن و ... مي پرداخت .مي گفت : خود ماه مبارک رمضان ، کاري است . (1)
يکي از ياران امام ، در اين باره گفته است :
در اين ماه ، ايشان شعر نمي خواندند و نمي سرودند و گوش به شعر هم نمي دادند . دگرگوني خاصي متناسب با اين ماه در زندگي خود ايجاد مي کردند ، به گونه اي که اين ماه را سراسر ، به تلاوت قرآن مجيد و دعا کردن و انجام دادن مستحبات مربوط به ماه رمضان سپري مي کردند . (2)
ايشان ، به هنگام سحر و افطار ، بسيار کم مي خوردند ، به گونه اي که خادم شان فکر مي کرد که امام ، چيزي نخورده است . (3)

عبادت و تهجد

از جمله برنامه هاي ويژه حضرت امام (ره) در ماه مبارک رمضان ، عبادت و تهجد بود .امام عبادت را ابزار رسيدن به عشق الهي مي دانستند و به صراحت بيان مي کردند که در وادي عشق ، نبايد به عبادت به چشم وسيله اي براي رسيدن به بهشت نگاه کرد . (4)
اما توجه خاصي به نوافل داشتند و هرگز نوافل را ترک نمي کردند . نقل شده است که امام ، در نجف اشرف با آن گرماي شديد ، ماه مبارک رمضان را روزه مي گرفت و با اينکه در سنين پيري بودند و ضعف بسيار داشتند ، تا نماز مغرب و عشاء را به همراه نوافل به جا نمي آوردند ، افطار نمي کردند ! و شب ها تا صبح ، نماز و دعا مي خواندند و بعد از نماز صبح ، مقداري استراحت مي کردند و صبح زود ، براي کارهايشان آماده مي شدند . (5)
شب زنده داري و تهجد امام در ماه مبارک رمضان ، وضعيت ديگري داشت . يکي از محافظان بيت مي گويد در يکي از شب هاي ماه مبارک رمضان ، نيمه شب ، براي انجام کاري مجبور شدم از جلوي اتاق امام گذر کنم . حين عبور ، متوجه شدم که امام ، زار زار گريه مي کردند ! هق هق گريه امام که در فضا پيچيده بود ، واقعاً مرا تحت تأثير قرار داد که چگونه امام ، در آن موقع از شب ، با خداي خويش راز و نياز مي کند . (6)
آخرين ماه مبارک رمضان دوران حيات امام ، به گفته ي ساکنان بيت ، از ماه مبارک رمضان هاي ديگر متفاوت بود!به اين صورت که امام هميشه ، براي خشک کردن اشک چشم شان دستمالي را همراه داشتند ، ولي در آن ماه مبارک رمضان ، حوله اي را نيز همراه بر مي داشتند تا به هنگام نمازهاي نيمه شب شان ، از آن استفاده کنند ! (7)

توجه ويژه به قرآن :

امام در هر فرصتي که به دست مي آوردند ، ولو اندک ، قرآن مي خواندند . بارها ديده شد که امام ، حتي در دقايقي قبل از آماده شدن سفره ـ که معمولاً به بطالت مي گذرد ـ قرآن تلاوت مي کنند ! (8) امام بعد از نماز شب تا وقت نماز صبح ، قرآن مي خواند . (9)
يکي از همراهان امام در نجف ، اظهار مي کرد که امام خميني در ماه مبارک رمضان ، هر روز ده جزء قرآن مي خواندند ؛ يعني در هر سه روز ، يک بار قرآن را ختم مي کردند . (10)
علاوه بر آن ، هر سال چند روز قبل از ماه مبارک رمضان ، دستور مي دادند که چند ختم قرآن براي افرادي که مد نظر مبارکشان بود ، قرائت شود . (11)

سفارش هاي امام به مناسبت ماه مبارک رمضان

شما در اين چند روزي که به ماه رمضان مانده ، به فکر باشيد ، خود را اصلاح کرده ، توجه به حق تعالي پيدا نماييد .
از کردار و رفتار ناشايسته خود ، استغفار کنيد ! اگر خداي نخواسته ، گناهي مرتکب شده ايد ، قبل از ورود به ماه مبارک رمضان ، توبه کنيد ! زبان را به مناجات حق تعالي عادت دهيد!مبادا در ماه مبارک رمضان ، از شما غيبتي ، تهمتي و خلاصه گناهي سر بزند و در محضر ربوبي ، با نعم الهي و در مهمان سراي باري تعالي ، آلوده به معاصي باشيد ! شما اقلاً ، به آداب اوليه روزه عمل نماييد و همان طوري که شکم خود را از خوردن و آشاميدن نگه مي داريد ، چشم و گوش و زبان را هم از معاصي باز داريد! از هم اکنون بنا بگذاريد که زبان را از غيبت ، تهمت ، بدگويي و دروغ نگه داشته ، کينه ، حسد و ديگر صفات زشت شيطاني را از دل بيرون کنيد!
اگر با پايان يافتن ماه مبارک رمضان ، در اعمال و کردار شما هيچ گونه تغييري پديد نيامد ، و راه و روش شما با قبل از ماه صيام فرقي نکرد ، معلوم مي شود روزه اي که از شما خواسته اند ، محقق نشده است .(12 )

پي نوشت :

1ـ پا به پاي آفتاب ، ج 1 ، ص 286 .
2 ـ برداشت هايي از سيره ي امام خميني (ره) ، ج 3 ، ص 90 .
3 ـ همان ، ص 89 .
4 ـ امام در سنگر نماز ، ص 83 ؛ هزار و يک نکته ، نکته ي 129 .
5 ـ سيماي فرزانگان ، ص 159 ؛ برداشت هايي از سيره ي امام خميني (ره) ، ج 3 ، ص 99 .
6 ـ هزار و يک نکته ، نکته ي 104 ؛ جلوه اي از خورشيد ، ص 90 .
7 ـ برداشت هايي از سيره ي امام خميني (ره) ، ج 3 ، ص 126 .
8 ـ پا به پاي آفتاب ، ج 1 ، ص 270 .
9 ـ برداشت هايي از سيره ي امام خميني (ره) ، ج 3 ، ص 198 .
10 ـ همان ، ص 7 .
11 ـ پا به پاي آفتاب ، ج 1 ص 181 .
12 ـ سيماي فرزانگان ، ص 159 و 161 ؛ برداشت هايي از سيره ي امام خميني (ره) ، ج 3 ، ص 8 .

منبع:ماهنامه قرآني ،آموزشي نسيم وحي،شماره 8

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 18:50 توسط عباس133 |



 يك كارشناس مسائل ديني گفت: دست‌نوشته‌ها و نقاشي‌هاي تاريخي وجود ندارد كه زنان اشرافي از چادر استفاده مي‌كردند بلكه آنها قصد داشتند اين آداب و سنن را بشكنند؛ افرادي كه مي‌‌گويند چادر پوششي اشرافي است، برخلاف تاريخ اظهار نظر مي‌كنند.

حجت‌الاسلام محمود رياضت در گفت‌وگو با فارس ،در ‌خصوص اظهارات اخير مهدي كلهر مشاور سابق رسانه‌اي رئيس‌جمهور در ‌خصوص چادر مشكي اظهار داشت: در كتب فقهي و بر اساس روايات اهل‌بيت (ع) پوشيدن لباس مشكي به غير از چادر، عبا و عمامه كراهت دارد و دين اسلام استفاده از آنها را استثنا كرده است. 
 
وي گفت: اهل‌بيت (ع) پس از شهادت امام‌حسين ‌(ع) به غير از عباي مشكي هيچ عباي ديگري را براي خود تهيه نكردند ضمن اينكه در شرايع محقق هندي آمده است كه هنگام خواندن نماز پوشيدن لباس مشكي به غير از عبا و عمامه مشكي براي مرد و چادر براي زن مورد كراهت قرار گرفته است. 
 
اين كارشناس مسائل ديني ادامه داد: متأسفانه بعضي از گويندگان و سخنرانان، تريبوني در اختيارشان قرار مي‌گيرد و صحبت‌هايي را براي جلب رضايت عده‌اي از مردم بيان مي‌كنند كه اين سخنان مورد غضب خداوند قرار مي‌گيرند. 
 
وي در خصوص اينكه آيا چادر يك پوشش اشرافي است، افزود: چادر در فرهنگ ديرينه ايرانيان بوده و آثار باستاني از تخت جمشيد نشان دهنده استفاده زنان از اين پوشش است البته در دين زرتشت، مسيحيت و يهوديت نيز از اين پوشش براي زنان استفاده مي‌شد ضمن اينكه كيفيت حجاب با شكل چادر به ايران قديم قبل از اسلام بر مي‌گردد. 
 
رياضت بيان داشت: دست‌نوشته‌ها و نقاشي‌هاي تاريخي وجود ندارد كه زنان اشرافي از چادر استفاده مي‌كردند بلكه آنها قصد داشتند اين آداب و سنن را بشكنند و روش جديدي از پوشش ارائه دهند. 
 
اين كارشناس مسائل ديني خاطرنشان كرد: افرادي كه اظهار مي‌كنند چادر پوششي اشرافي است، در حقيقت بر خلاف تاريخ بيان مي‌كنند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 18:8 توسط عباس133 |


اینقدر در گیر کارهای هیات بودم برای جشنهای شعبانیه وقت نکردم آپ کنم از همه دوستام عذرخواهی میکنم

به هر حال آقا جان:

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و ما غم ببرد

تولدت مبارک آقای مهربونی ها

خیلی دوستدارم خیلی


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 21:55 توسط عباس133 |


خبرگزاری مهر : 9 سال پیش دختری 15 ساله به نام هاجر در یکی از روستاهای استان کهگیلویه و بویراحمد به دلیل فقر و نداشتن 6 هزار تومان پول دارو فوت کرد. روستای هاجر پس از مرگش آباد شد اما تنها افرادی که از این آبادانی بهره ای نبردند خانواده هاجر بود.

" بعد از ظهر من و هاجر از سر زمین کشاورزی مردم برمی گشتیم، هاجر فقط گریه می کرد. می گفت دلم درد می کند. پدرش برای کار به گناوه رفته بود. ماشینی هم برای اینکه او را به درمانگاه ببرم نبود. راه طولانی و جاده هم سنگلاخ؛ تراکتوری که به قلعه رئیسی گچ می برد آمبولانس هاجر شد. دکتر برایش دارو نوشت. 900 تومان می شد. سرم و آمپول نوشت اما لوازم سرم در درمانگاه نبود. در زایشگاه را هم بسته بودند. آمبولانس برای بردن او به دهدشت 6500 تومان پول می خواست این پول هزینه یک ماه زندگی مان بود و من تنها دو هزار تومان داشتم که از فروش گندمهای خانه تهیه کرده بودم. گفتم: هاجر پول ندارم. هاجر گفت: برگردیم خانه خوب می شوم... ."

جان خانم عکس هاجر را نشان داد و گفت: حیف! همین یک عکس را از صورت ماهش دارم

این وقایع مربوط به سه روز قبل از مرگ هاجر است که مادرش جان خانم آلیاز تعریف می کند. می گوید: "به هاجر که بی رمق در بستر افتاده بود و به برادرهای کوچکش که دورش نشسته بودند نگاه کردم. گریه کردم از فقر، تنهایی، از ستم روزگار. نزدیک اذان صبح دیگر کسی ناله هاجر را نشنید. هاجر سه روز استفراغ  کرد، فریاد کشید، آب سرد خواست و مرد."

از هاجر خجالت کشیدم چون پول نداشتم

حمد الله، پدر هاجر نویدی که در زمان بیماری فرزندش برای کار به گناوه رفته بود، می گوید:" هاجر اوقاتی که در شهرهای دیگر کار می کردم تنها دلخوشی ام بود. وقتی می خواستم به گناوه بروم گفت که دلم گوشواره می خواهد. صورتم سرخ شد. پول نداشتم. اما الان حاضرم جانم را بدهم اما فقط یک بار گوشواره ای برایش بخرم و در گوشش بیاندازم. "

روی سنگ قبرش ننوشتند علت مرگ نداشتن پول دارو؛
فقط نوشتند در گلستان طبیعت، من گلی پ‍ژمرده ام.

9 سال پیش در چنین روزی، هاجر نویدی منش، متولد سال 66 در روستای شوتاور از توابع بخش چاروسا شهرستان قلعه رئیسی در شهر دهدشت استان کهگیلویه و بویر احمد در تاریخ دهم تیر سال 81 فوت کرد. او به دلیل فقر خانواده و روستایش جانش را از داد. اما جان خانم هنوز هم بعد از 9 سال خودش را مقصر مرگ هاجر می داند و می گوید: هیچ شکایتی از هیچ کس ندارم. هاجرم مرد چون فقیریم و روستا امکانات نداشت!

نوش دارو بعد از مرگ هاجر

وقتی موضوع مرگ هاجر نویدی به دلیل فقر و نداشتن پول دارو 40 روز بعد از فوت او در سال 81 رسانه ای شد استاندار کهگیلویه و بویراحمد، پرداختن به مرگ هاجر را تلاش برای تضعیف دولت دانست و منتقدان را نصیحت کرد که اگر قصد مقابله با دولت را دارند صریح بیان کنند و به تزویر و نیرنگ متوسل نشوند.

روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی یاسوج نیز اعلام کرد که مقصر، مادر هاجر بوده چون خارج از وقت اداری به پزشک مراجعه کرده است!

پزشکیان، وزیر بهداشت وقت هم از این موضوع طفره رفته و گفته بود که تکلیف کل نظام بهداشت و درمان نامشخص است و رمضان زاده، سخنگوی دولت هم که در نشستی خبری درباره بکارگیری سه وزارتخانه برای پیگیری انقراض یوزپلنگ آسیایی صحبت می کرد در واکنش به مسئله مرگ هاجر گفت: اگر رئیس جمهور بخواهد هر اتفاقی را که در کشور می افتد پیگیری کند که دیگر به هیچ کار کلانی نمی رسد!

پس از آن کمیته ای در مجلس وقت تشکیل شد و وزیر بهداشت به دلیل توزیع نامناسب دارو، اشتباه پزشکی و مشکلات بهداشتی در مناطق محروم تا پای استیضاح هم پیش رفت. آن روزها برخی گفتند دلیل مرگ هاجر ترکیدن آپاندیسش بوده اما دکتر معالجش تشخیص نداده است. برخی دیگر گفتند او به دلیل خوردن غذای مسموم مریض شد ولی دکتری که معاینه اش کرده بود گفته بود گرما زده شده ببریدش خانه خوب می شود!

اما دیگر فرقی نمی کرد چون مادر هاجر پول نداشت که او را به درمانگاه مجهزتر ببرد. بعد از این حادثه تلخ به مدت 6 ماه در روستای شوتاور آمبولانس مستقر شد و اهالی روستا تحت پوشش کمیته امداد قرار گرفتند. امروز دیگر، داروهای لازم به خانه بهداشت شوتاور می رسد و دکتری از شهرستان قلعه رئیسی در ماه یکبار به روستا می آید و دو بهورز هم روستاییانی  را که بیشتر فشار خون دارند درمان می کنند.

با این وجود برادر هاجر، این آبادانی را نوش دارو پس از مرگ سهراب می داند و می گوید: اگر دیوار تمام خانه های روستا را از طلا هم بسازند دیگر فایده ای ندارد چون هاجر زنده نمی شود.

مدرسه‌ای که هاجر آرزو داشت در آن درس بخواند تا پرستار شود از نو ساخته شد

مدتی بعد از مرگ هاجر، فرهاد برادر هم سن و سال او به دلیل اصابت فلز تیزی با چشم چپش در آستانه کور شدن قرار گرفت. همان دکتر معالج هاجر این بار تشخیص داد که نمی شود برای چشمش کاری کرد چون کور شده است!

خانه هاجر نویدی در روستای شوتاور

خانواده هاجر که دیگر زیر بار این مشکلات کمر خم کرده بودند به اهواز رفتند تا پدر هاجر در مرغداری کار کند و اوضاع زندگی شان بهتر شود اما او دیگر پیر شده بود و صاحب کار او را نمی خواست. بنابراین به یکی از دورافتاده ترین روستاهای خوزستان رفتند تا در کنار پسر بزرگش که خرج زندگیشان را می داد بمانند. در این مدت فرهاد به دکتر معالج دیگری مراجعه کرد ولی دیر شده بود. چون دکتر گفت اگر همان زمان معالجه می شد الان 80 درصد بینایی اش را از دست نمی داد. اما هنوز هم خانواده هاجر توان پرداخت اجاره خانه شان را ندارند چه برسد به یک میلیون تومان پول عمل چشم فرهاد.

هاجر، پیش مرگ آبادانی روستایش شد

فصل برداشت خوشه های طلایی گندم فرارسیده و برف آب شده کوههای شوتاور به رودخانه می ریزد اما هاجرهای این روستا و دامهایشان با هم از آب رودخانه نمی خورند تا مریض شوند؛ چون هاجر جور همه را کشید و به جای همه جان داد.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 21:48 توسط عباس133 |


شرایط فعلی فوتبال ایران به گونه ای شده است که اگر قرار بود بازیکنان حاضر در این عکس در لیگ برتر ایران فوتبال بازی کنند،به احتمال فراوان رقم قرارداد های آنها از میلیارد تجاوز می کرد.

http://www.rajanews.com/Files_Upload%5C30209.jpg


ایستاده از راست:احمد رضا عابدزاده،سید مهدی ابطحی،جواد زرینچه،نادر محمد خانی،رضا حسن زاده،مهدی فنونی زاده.
نشسته از راست:سیروس قایقران،مرتضی کرمانی مقدم،فرشاد پیوس،جمشید شاه محمدی،مجتبی محرمی

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 21:43 توسط عباس133 |


به گزارش وبلاگستان مشرق، امید حسینی در جدیدترین مطلب وبلاگ "آهستان" به اشاره به قسمت های پایانی سریال مختارنامه نوشت: ما آدم ها معمولا عادت داریم که فیلم ها و سریال ها و برنامه های تلویزیونی را با حسی همراه با تعلیق و هیجان پیگیری کنیم. وقتی کسی می‌خواهد پایان فیلمی را برایمان شرح دهد، از او می‌خواهیم که «نه! اجازه بده خودم آخرش را ببینم!» حتی آن قدیم‌ها که تلویزیون پخش زنده مسابقات فوتبال را نداشت و بازی‌ها با چند ساعت تاخیر پخش می‌شد، گزارشگر برنامه طوری بازی فوتبال را گزارش می‌کرد که گویا اصلا از نتیجه خبر ندارد! (شاید هم واقعا خبر نداشت و او هم مثل بیننده‌ها منتظر پایان بازی بود!)
 
البته در این میان، فیلم‌ها و سریال‌هایی هم وجود دارند که تقریبا همه ما پایانش را خوب می‌دانیم، اما باز هم پیگیرش هستیم و گاهی حتی منتظر تغییری غیرمنتظره در پایانش! مثل سریال‌های تاریخی. کاش مالک اشتر ده قدم جلوتر برود و خیمه معاویه را بر سرش خراب کند. کاش حر راه امام حسین را نبندد. کاش مسلم، ابن زیاد را بکشد. کاش و کاش و کاش … تا دلتان بخواهد از این آرزو‌های بی‌ثمر تاریخی وجود دارد. حالا هم نوبت مختار شده. از دو سه قسمت قبل و دقیقا از وقتی که محاسن جناب مختار، به سپیدی گرایش پیدا کرد، ته قلب ما هم کمی لرزید. فهمیدیم که به آخر سریال و در حقیقت به آخر عمر مختار و قیام او رسیده‌ایم! و این بار هم مثل همیشه، کاش مختار پیروز شود!
 
فکر نمی‌کنم امروز کسی بر ما خرده بگیرد که چرا آخرش را لو داده‌ایم؟! عنقریب است که مختار ثقفی بعد از نبرد نابرابر با سپاه مصعب بن زبیر، ناگزیر عقب نشینی کند و به کوشک پناه ببرد. مصعب به کوفه بیاید و کوفیان هم که از دست مختار به ستوه آمده‌اند، به مصعب بپیوندند و همراه او کوشک را محاصره کنند! «تشنگی و گرسنگی عرضه را بر مختار و یارانش تنگ کرده بود. مختار به یارانش گفت: «با من همراه شوید تا به استقبال مرگی شرافتمندانه برویم» اطاعت نکردند. مختار سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! به اندازه وسع خود آل محمد (ص) را یاری کردم، مرا با آنان مجشور کن» آنگاه فرمان داد در کوشک را باز کنند و همراه با نوزده جنگاور شیعی به سپاه مصعب حمله‌ور شد. تمام روز را تشنه و گرسنه می‌جنگید و در حالی که یاران وی یکی پس از دیگری به خاک می‌افتادند، کوچه به کوچه دشمن را به گریز وا می‌داشت، در حالی که بی‌وفایان کوفی همراه با زنان و کودکان از پشت بام‌ها به سویش سنگ پرتاب می‌کردند.
 
مختار به یاد آورد که با مسلم بن عقیل نیز چنین کرده‌اند. تا پاسی از شب می‌جنگید. اباعمره و غلامش «خیر» آخرین کسانی بودند که در کنار او همچون مولایش حسین بن علی (ع) تشنه به شهادت رسیدند. تشنگی و خستگی مختار را به ستوه آورده بود. زره خود را از تن درآورد و کلاه‌خود را پرتاب کرد و به انبوه دشمنان هجوم برد. صدها تیر و نیزه و شمشیر او را در حالی که می‌گفت: «یا محمد یا علی» شهید کردند… مصعب به دارالاماره وارد شد و ننگ ابدی را به جان خرید. زن مختار و کودک او را کشت و ثابت کرد دشمنان شیعیان، فرومایه‌ترین پیروان شیطانند.» (قیام مختار – یوسفلی میرشکاک)
 
****
 
آدم اینها را که می‌بیند، با خودش می‌گوید کاش تاریخ این قدر بی‌رحم و عاطفه نبود. نه. درستش این است که بگوییم کاش آدم‌ها از تاریخ عبرت می‌گرفتند. مبادا که خودمان عبرت آیندگان بشویم!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 21:38 توسط عباس133 |



حجت الاسلام قرائتی در جلسه این هفته از سلسله مباحث درسهایی از قرآن درباره اختلاط دختر و پسر در دانشگاه ها و اثرات آن گفت:

من گاهی خنده‌ام می‌گیرد، می‌گویم: مدرسه دختر و پسر از هم جداست. راهنمایی‌ها که هنوز شهوت ندارند، از هم جداست. دبیرستانی‌ها که شهوتشان شکوفا می‌شود، آنها هم از هم جداست، دانشجو که شهوتش گر می‌کشد، مختلط است. آنوقت خنده دار این است که یک مشت دکتر در یک اتاق نشستند، من از این دکترها خنده‌ام می‌گیرد. اسمش را اسلامی کردن دانشگاه می‌گذارند. دختر و پسر را قاطی هم کردند، در اتاق نشستند موز می‌خورند.

می‌خواهند دانشگاه را اسلامی کنند. راست می‌گویید یا دروغ؟ آخر زشت است که آدم خودش را سرکار بگذارد. آدم مردم را سرکار بگذارد بد نیست. این آقایان خودشان، خودشان را سر کار گذاشتند. صبح دخترها بیایند و عصر پسرها بیایند. چه می‌شود؟ مگر یک جاهایی که واقعاً استادش نایاب است، اضطرار است. چه اشکالی دارد. آنوقت دخترها اگر خودشان باشند، می‌توانند چادرشان را هم بردارند، روسری‌شان را هم بردارند. لباس مشکی هم لازم نیست بپوشند. لباس سفید بپوشند راحت راحت هم باشند. همه خانم هستند دیگر. چه اشکالی دارد؟



دوستان خوشحال میشم نظرتون درباره این موضوع بدونم   یادتون نره!!

+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 20:50 توسط عباس133 |



مقارن با ایام شهادت باب الحوائج پرچم بارگاه مطهر ثامن الحجج حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام تعویض و پرچم عزای پدر امام رضا علیه السلام بر فراز این بارگاه ملکوتی به اهتزار در آمد.


عکس‌ها از محمدرضا نوری

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 13:5 توسط عباس133 |



به گزارش گرداب، احمدتوكلي در الف نوشت:
دو روز پيش از يكي از به ظاهر شبكه هاي اجتماعي چند ايميل دريافت كردم كه افرادي از هم وطنان براي دوستي با بنده ابراز تمايل كرده بودند. من چون فرصت اين كارها را ندارم، براي اداي احترام، در پاسخ چند خطي با متن مشابه برايشان نوشتم. يكي از آن ها اين است:
 
بسم الله
سلام آقاي سالاري

از لطف شما ممنونم. من شما و همه برادران ايماني را دوست دارم . ولي از دوستي به معناي مراوده به دليل كمبود وقت ناتوانم. اگر جنابعالي مطلبي داشتيد در خدمتم. عيد ميلاد امير مومنان مبارك باشد. احمد توكلي.

امروز پاسخي از آقاي سالاري دريافت كردم كه چون حاوي اطلاعات پربهايي در باره جاسوسي اينترنتي است مناسب ديدم كاربران ارجمند را از آن آگاه سازم. گرچه ممكن است براي برخي از عزيزان تازگي نداشته باشد، تذكرش بي فايده نخواهد بود. متن پاسخ مزبور اين است:

«سلام عليكم
با تشكر از لطف و توجه شما و همچنين تبريك عيد ميلاد مولود كعبه مولانا ابي الحسن علي ابن ابي طالب

متاسفانه اين درخواست دوستي كه شما دريافت كرده‌ايد يك روبوت اينترنتي است كه از جانب دوستي به من رسيد و من فكر كردم يك شبكه اجتماعي است و آن را قبول كردم.

اما اين روبوت با ربودن اطلاعات ايميل افراد يك نسخه درخواست دوستي از طرف همان فرد به همه كساني كه در ميل باكس او باشند مي فرستد و آنها هم به همين نحو و در حقيقت تمامي اطلاعات ميل باكس شما را مي دزدد كه با چه كساني مراوده داريد، با چه كساني در چه زمينه هايي مراوده داريد، به چه موضوعاتي علاقه داريد و همينطور همه اطرافيان شما و الي آخر.

از اينكه آن را اپلاي نكرديد خوشحالم و به همه دوستانتان خصوصا آنها كه مثل شما در مسئوليتهاي خطير هستند و در ايميلشان ممكن است اطلاعات مهمي داشته باشند لطفا اطلاع رساني كنيد.

من حدس مي زنم كه اين پروژه براي جمع آوري و طبقه بندي يكسري اطلاعات از شخصيتهاي اثرگذار جمهوري اسلامي باشد.

من در يك ماهه اخير بسياري از بچه حزب اللهي ها را ديده ام كه با اين ايميل درگير شده اند. ممكن است تك تك اطلاعاتي كه دزديده مي شوند مهم به نظر نرسند اما تجميع و طبقه بندي اين اطلاعات مي تواند براي دشمن بسيار ارزشمند باشد كه طيف بندي نيروهاي موثر جمهوري اسلامي را در تمامي زمینه ها مشخص كنند خصوصا الان كه مشخص شده حمله هاي سايبري يكي از اولويتهاي اصلي دشمن است
 
با تشكر از محبت شما در پاسخ به اينجانب
محمد مهدي سالاري
دبير سرويس بيانات khamenei.ir»
هشيار باشيم.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:42 توسط عباس133 |



مقامات عربستان سعودي يکي از شهروندان جوان اين کشور را به اتهام نوشتن شعار بر خودروي خود در حمايت از جنبش مقاومت لبنان حزب‌الله، به سه ماه زندان محکوم کرده‌اند.
به گزارش گرداب، گزارش خبرگزاري الراصد به نقل از منابع حقوق بشر حاکي از آن است که علي محسن العقيلي جوان 28 ساله سعودي، شنبه گذشته (21 خرداد) در جزيره تاروت واقع در استان شرقي اين کشور بازداشت و در بازداشت‌گاهي در شهر قطيف زنداني شد.

نام عقيلي در ماه اوت گذشته (2010)، در جريان مراسم ميلاد امام حسن مجتبي علیه‌السلام، دومين امام شيعيان جهان، در فهرست افراد متهم و تحت تعقيب گشت پليس عربستان قرار گرفت.

وي در ماه مبارک رمضان نيز به اتهاماتي مشابه مدت يازده روز در بازداشت سپري کرد.

نيروهاي امنيتي سعودي همچنين در ماه نوامبر 2010، سمير احمد الحمادي شهروند 35 ساله اين کشور را به اتهام نصب تصوير سيد حسن نصرالله دبيرکل جنبش مقاومت حزب الله لبنان در محل کارش در دفتر استانداري منطقه الاحساء بازداشت کردند.

مقامات عربستان سعودي، پس از پيروزي حزب‌الله بر رژيم اسرائيل در جريان تهاجم نظامي رژيم تل‌آويو به جنوب لبنان در تابستان سال 2006 ميلادي که به قصد نابودي جنبش مقاومت صورت گرفت، برخي از اهالي منطقه الاحساء و شهر قطيف را به دليل حمايت‌هايشان از حزب‌الله بازداشت کرده‌اند.

منبع: پرس ‌تی‌وی

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:38 توسط عباس133 |



يك دختر داور مسلمان در كانادا به استناد قوانين فيفا، به علت داشتن حجاب از داوري در مسابقه فوتبال محروم شد.
به گزارش گرداب به نقل از ایرنا، اتحاديه فوتبال منطقه اي سنت لوييس در كبك، چند روز پيش، "سارا بنكران"، داور فوتبال را به علت داشتن حجاب از انجام داوري مسابقه فوتبال محروم كرد.
اين داور پانزده ساله در دو سال گذشته در بخش هايي از مونترال داوري مي كرده، اما چند روز پيش، مسئولان اتحاديه با استناد به قوانين فيفا كه لباس مذهبي را در ميدان فوتبال ممنوع كرده، به او اطلاع دادند، نمي تواند در مسابقه داوري كند.
 
سارا كه از دوازده سالگي حجاب را رعايت مي كرده، به شبكه تلويزيوني سي بي سي كانادا گفت: «من هميشه احساس مي كردم از حقوق برابر در كانادا برخوردارم؛ نمي دانم چرا اين حق را از من مي گيرند!»

وي افزود: «حجاب نشانه عفت و انتخاب من از نحوه ظاهر شدن در انظار است. گمان مي كردم آزادي مذهب در اين كشور هست، مشروط بر آنكه به كسي آسيب نرسانيم و من به هيچ كسي آسيب نرسانده ام.»

مسابقه انتخابي تيم فوتبال زنان ايران نيز چندي پيش، به علت داشتن حجاب به جاي كلاه، در برابر اردن لغو شد و اين تيم شانس حضور در المپيك ۲۰۱۲ لندن را از دست داد.

همچنين سه بازيكن زن اردني نيز به خاطر حجاب محروم شدند.

اين داور فوتبال شكايتي در اين زمينه در اتحاديه كبك طرح كرده و تأكيد دارد قوانين بايد با تغييرات جامعه انطباق يابد. فدراسيون كبك به وي توصيه كرده مستقيم به فيفا شكايت كند.

اتحاديه فوتبال منطقه اي سنت لوييس تأكيد كرد، بنا بر قوانين فدراسيون فوتبال كبك عمل مي كند. فدراسيون فوتبال كبك در بيانيه اي قانون فيفا را در مورد لباس بازيكنان تأييد كرد.

اين بيانيه مي افزايد، داشتن حجاب در زمين فوتبال نظير گردنبند، گوشواره و حلقه ممنوع است و ما از قوانين فيفا پیروی مي كنيم، مگر آنكه اين قوانين عوض شد.

حجاب از مدت ها پیش در كانادا، مسئله ای جنجالي بوده، به گونه ای كه برخي بخش هاي فوتبال كانادا از حجاب زنان حمايت مي كند.

در فوريه ۲۰۰۷ پنج تيم كانادايي در اعتراض به اخراج يك دختر مسلمان با حجاب، در يك تورنمنت فوتبال در كبك شركت نكردند.

زنان مسلمان در دیگر بخش هاي كانادا شامل اونتاريو و بريتيش كلمبيا مجاز به داشتن حجاب هستند.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:38 توسط عباس133 |



به گزارش گرداب، فارس به نقل از روزنامه انگليسي "گاردين" نوشت، به دنبال اعلام خبر دستگيري يكي از هكرهاي مرتبط با حملات سايبري اخير به وب‌سايت‌هاي دولتي انگليس و سازمان جاسوسي آمريكا، ماموران مخفي دفتر تحقيقات فدرال (اف.بي.آي) به منظور بررسي فعاليت‌هاي اين هكر 19 ساله عازم انگليس شدند.

ورود ماموران اف.بي.آي به انگليس به اين حدس و گمان مي‌افزايد كه واشنگتن درصدد اعلام درخواست رسمي براي استرداد "كليري"، هكر 19 ساله متهم به حملات سايبري به آمريكا است.

كليري به 5 مورد حمله سايبري با هدف حمله به سه وب‌سايت مستقر در انگليس متهم شده است و در حال حاضر تحقيقات پليس انگليس و اف.بي.آي در اين زمينه ادامه دارد.

اين نوجوان 19 ساله، به حملات سايبري به سازمان جرائم سازمان‌يافته انگليس، فدراسيون بين‌المللي صنعت عكاسي در نوامبر سال 2010 ميلادي و صنعت گرامافون انگليس در اكتبر سال 2010 ميلادي متهم شده است.

دستگيري اين هكر 19 ساله در ارتباط با مجموعه حملات سايبري گروهي هكر رايانه‌اي با عنوان "لولز سكيوريتي" به سازمان جاسوسي آمريكا، مجلس سنا و شركت الكترونيكي سوني صورت گرفته است.

از آنجایی‌كه اين هكر در انگليس به انجام اين حملات سايبري متهم شده است، رسيدگي به پرونده او در انگليس نسبت به هر گونه درخواست استرداد اين متهم از سوي آمريكا اولويت خواهد داشت.

اين در حاليست كه انتظار مي‌رود اجازه دسترسي به مدارك جمع‌شده از تجهيزات كامپيوتري "كليري‌" از سوی پليس انگليس به اف.بي‌اي، كه براي جرائم سايبري اولويت بالايي قائل است، داده شود و انتظار مي‌رود اف‌.بي.آي بازجويي‌هاي خاص خودش را نيز از اين نوجوان به عمل آورد.

در حال حاضر اين نوجوان 19 ساله به منظور بازجويي‌هاي بيشتر در پاسگاه‌ پليس "چارينگ كراس" در مركز لندن، در زندان به سر مي‌برد.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:36 توسط عباس133 |


به گزارش گرداب به نقل از مشرق، "جولین آسانژ"، مؤسس ویکی‌لیکس در مصاحبه با شبکه خبری راشا تودی گفت که به اعتقاد وی فیس‌بوک عظیم‌ترین پایگاه داده است که حاوی اسامی و سوابق مردم مختلف جهان بوده و در آن کاربران به صورت داوطلبانه اطلاعات خود را ارائه می‌دهند، اما غافل از اینکه این شبکه اجتماعی برای استفاده سازمان‌های جاسوسی آمریکا ایجاد شده است.

وی اظهار کرده است: «همه باید بدانند که وقتی آنها اسامی خود، آدرس، محل سکونت، شغل، و دوستان و اقوام خود را به فیس‌بوک اضافه می‌کنند، در واقع دارند به صورت رایگان برای سازمان‌های جاسوسی آمریکا کار کرده و برای آنها دست به ساخت پایگاه داده‌های حاوی اطلاعات شخصی خود می‌زنند

هر چند آسانژ مدعی نشد که فیس‌بوک به دست سازمان‌های جاسوسی آمریکا اداره می‌شود، اما همین حقیقت که آنها به این اطلاعات به راحتی دسترسی دارند خود نشان‌دهنده خطرناک بودن این شبکه اجتماعی است. وی بیان داشته است: «عقیده ندارم که این شبکه اجتماعی از سوی سازمان‌های جاسوسی آمریکا اداره می‌شود، اما واضح است که این سازمان‌ها می‌توانند به آسانی بر آن تأثیرات قانونی و فشارهای سیاسی داشته باشند و از این اطلاعات استفاده کنند

در پایان این مصاحبه، وی صنعت رسانه را به زباله تشبیه کرده و مدعی شد که این صنعت به شدت سبب وارونه جلوه دادن حقایق به عموم مردم می‌شود و برای جلوگیری از جنگ‌ها و واژگونی دولت‌های فاسد، کم‌ترین کار ممکن را انجام می‌دهد.
 
آسانژ بیان داشت: «به عقیده من، رسانه به طور کلی پدیده‌ای بسیار بد است و باید این سوال را از خود بپرسیم که آیا جهان بدون وجود آنها تبدیل به مکان بهتری می‌شود؟»
 
 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:35 توسط عباس133 |


چند وقتیست که شبکه سه سیما برنامه ای به نام گره درحال پخش روی آنتن دارد .برنامه ای که بر خلاف دیگر برنامه های کارشناسی وبعضا انفعالی شبکه های سیمایک برنامه کاملا چالشی است.این برنامه ابدا کارشناس محور نمیباشدومجری برنامه مدام کارشناس وادار به جوابهایی در چاچوب سوالات خویش مینماید به عبارت دیگر مجری با یک جواب کارشناس کاملا قانع نمی شود وکاملا در پی رسیدن به مطالبات خویش است.این جواب خواهی در برنامه قبلی دیروز امروز فردا با حضور دکتر یامین پور کاملا مشهود بود که متاسفانه به دلیل ترس و عدم آرمان خواهی مسوولان محترم سازمان خوشبختانه تعطیل شد !!

دیروز اما برنامه گره به مساله حجاب پرداخت وبا حضور اندیشمند توانا جناب حجه الاسلام والمسلمین آقای پناهیان به یک برنامه جذاب بدل شد .البته شاید جذابیت برنامه دیروز به حرف های ناگفته ایشان در باره حجاب برمی گردد.

بهترین و جالبترین نکته ای که در این برنامه بدان اشاره شداین مطلب بود که ،جای بسی تعجب دارد که این میزان با حجاب در کشور ما وجود دارد ،این مطلب بیانگراین موضوع است که مسوولین ومتولیان فرهنگ در جامعه ما در طول مدت این 30 سال هیچ قدم مثبتی در این راستا برنداشتند. توجه کنید !در طی این مدت چه امکانت ویژه ای فقط مخصوص بانوان محجبه قرار داده ایم آیا جز این است که ایشان با در اقلیت قرارگرفتن از حضور پر رنگ در جامعه احساس نا خوشایندی نصیبشان میشود.حتی در برخی مکانهای فرهنگی وتفریحی سالم امکان حضور ایشان وجود ندارد زیزا انگشت نمای این مکان خواهند شد  یا با موجی از بی حرمتی ها از جانب بد پوششان مواجه خواهند شد البته این موارد  را قطعا نمیتوان به تمام جامعه تسری داد ولی همان تعداد کم هم دچار سرخوردگی خواهند شد وخانه ئنشینی را انتخاب خواهند کرد واین هزینه ای بس گزاف دارد.

امید وارم این برنامه همچنان بر موضوعات با نگاه عمیق تری نظاره کند که این نوع نگاه در جامعه ما بسیار کم یاب است .


نظر شما چیست؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 23:7 توسط عباس133 |



شعبان ناهيجي، از بچه‌هاي گردان "يارسول(ص) "، اهل شهر هزارسنگر آمل، رفيق شهيد نبي‌پور، داشت نماز مي‌خواند. نماز شعبان يك جورهايي خيلي خاص بود، هول‌هولكي نبود. از ترس سربازان عراقي هيچ‌وقت خدا مخفي نماز نمي‌خواند، شده بود دائم‌التذكر.

 
به گزارش فارس، هر هفته عراقي‌ها يك جورهايي جشن بزرگي راه مي‌انداختند و به بهانه‌هاي واهي، كتك‌كاري مي‌كردند. نماز خواندن در آسايشگاه، مقابل چشم عراقي‌ها جرم داشت؛ بايد كنج خلوت پنجره‌ها نماز مي‌خوانديم كه عراقي‌ها نبينند. سجود، ركوع و نيايش ممنوع بود. كسي حق نداشت دست‌هايش را به نشانه تسليم در برابر خداوند بالا ببرد. انسان بودن را از ما گرفته بودند. اصلاً همه چي ممنوع بود. 
 
شب بود. شعبان ناهيجي، از بچه‌هاي گردان "يارسول(ص) "، اهل شهر هزارسنگر آمل، رفيق سامبكس شهيد نبي‌پور داشت نماز مي‌خواند. نماز شعبان يك جورهايي خيلي خاص بود، هول‌هولكي نبود. از ترس سربازان عراقي هيچ‌وقت خدا مخفي نماز نمي‌خواند، شده بود دائم‌التذكر. چپ و راست، عراقي‌ها مي‌كوبيدند تو كله‌اش و تهديد مي‌كردند: مي‌كشيمت آخر. اگر ما اين دست‌هاي تو را نشكستيم... 
 
وقتي كه مي‌ايستاد در مقابل خدا، حضور جسماني‌اش را از دست مي‌داد، جسميت نداشت. لج‌بازي‌اش با عراقي‌ها به‌خاطر نمازش زبان ‌زد عام و خاص بود. نماز عشاء بود. وسط‌ هاي نماز، يك‌مرتبه يك سرباز پشت پنجره پيدايش شد، از آن سرباز‌هاي بي‌پدر‌ومادر. مي‌گفتند، كارش تير خلاص بوده، بي‌رحم و قسي‌القلب. انگار بچه هند جگرخوار، معشوقه قطامه خون‌خوار بوده. قيافه‌اش عجق‌وجق بود. چشم‌هايش يكي بالا مي‌زد و يكي پايين. بگويي نگويي شكل گرازها بود؛ كله‌اش، قد بلندش. هيكلش عين گاوميش بود. نگاهش كه مي‌كردي، همه وجودت از نفرت پر مي‌شد، نامش فرهان بود. 
 
فرهان وحشي از پشت پنجره فولادي، از پشت نرده‌ها داد كشيد: مهلا! كسر شعبان! ايراني نمازت را بشكن! 
 
با عربي و فارسي دست ‌و ‌پا شكسته بهمان فهماند. شعبان هيچ توجهي به فرهان نكرد. فرهان هميشه خدا يك نبشي نيم‌ متري آهني توي دستانش بود. وقتي با آن روي شانه بچه‌ها مي‌زد، تا مدتي ردش مي‌ماند. نبشي را تندتند كوبيد به نرده و نعره كشيد: نمازت را بشكن، انه ايراني. 
صداي برخورد نبشي با نرده و پنجره تا هفت آسايشگاه پيچيده بود. دو تا از بچه‌ها رفتند نزديك شعبان و گفتند: تو رو خدا يك كاري كن شعبان. الآن وحشي‌ها را مي‌ريزد اين‌جا. 
شعبان توجهي نكرد. اصلاً شعبان وجود نداشت، حضور نداشت كه بفهمد. با آن اطمينان قلبي و آن آرامشي كه در حقيقت از درونش بود، فرهان گنده بعثي را اصلاً نمي‌ديد. من نزديكش نشسته و نظاره‌گر اين صلابت و ايمان بودم. هرچه فرهان فرمان داد نمازت را بشكن، داد زد، به نرده‌ها كوبيد، تهديد كرد و فحاشي كرد، شعبان با همان ارادت قلبي‌اش، با اقتدار و آرامش نمازش را خواند. دعا و ذكر و نيايش كه تمام شد، نگاهي كرد. فرهان را ديد. فرهان فرياد كه كشيد تعال، شعبان انگشت روي سينه‌اش گذاشت و گفت:با من بودي؟ 
 
فرهان داد كشيد: تعال! تعال لنا شعبان. 
 
شعبان بلند شد، آرام و با اطمينان رفت و گفت: چي مي‌گويي فرهان؟ 
 
فرهان اشاره كرد به دست‌هاي شعبان. هر دو دستش را چسبيد و كشيد. از آن‌ سوي پنجره، مچ دست‌ها را گرفت. آن‌قدر دست‌هاي شعبان را به نرده‌هاي فلزي فشار داد كه هر دو دست شعبان شكست. هيچ‌كس حق اعتراض نداشت. حرف مي‌زدي، همه را مي‌كشيدند و مي‌بردند كتك‌خوري. بعد يك تكه طناب از جيبش درآورد. دست‌هاي شعبان را كه از مچ ترك برداشته و شكسته بود، پشت نرده‌ها بست و رفت. فرهان، دست‌هاي شعبان ناهيجي را به‌خاطر اين‌كه نمازش را نشكست، شكست. 
 
دوباره برگشتند. با چند سرباز ديگر. 
 
بعد دست‌هاي شكسته را پشت پنجره آهني محكم با سيم به نرده‌ها بستند. شعبان تا صبح با دست‌هاي شكسته، سر پا پشت نرده‌ها، رنجور و دردمند، مقاومت كرد؛ اما فرمان شيطان را اطاعت نكرد. آن شب خواب به چشممان نرفت. شعبان همان‌طور با دست شكسته تا صبح ايستاد و يك كلمه هم آخ نگفت. ناله نكرد، زاري نكرد، اشك نريخت. آن‌قدر ساكت و آرام بود كه شك مي‌انداخت توي دل بچه‌ها، كه مگر مي‌شود دست آدم را بشكنند، به نرده‌ها ببندند، سر پا تا صبح بايستد و يك ذره ناله و زاري نكند؟ 
 
فردا صبح، فرهان و چند سرباز برگشتند. دست‌هاي شعبان را باز كردند و رفتند. بچه‌ها دست‌هاي شكسته شعبان را بستند. نيم ساعت بعد، شعبان ايستاد به نماز. داشت نماز مي‌خواند كه فرهان برگشت. لج كرده بود. وقتي اين صحنه را ديد، صلابت شعبان را ديد، تند راهش را كشيد و رفت. 
فرهان چند دقيقه بعد با هفت سرباز برگشت. دستور داد كه با همان وضع، دست‌هايش را ببندند. يك‌بار ديگر شعبان ناهيجي را بردند پشت پنجره و دست‌هاي شكسته‌اش را بستند. با دست بسته و شكسته حسابي كتكش زدند. با كابل، باتوم و پوتين به پهلوهايش كوبيدند. وقتي از فرط مشت و لگد زدن به بدن او خسته شدند، دست‌هايش را باز كردند. او را روي زمين كشيدند و با مشت، لگد، و پوتين به سرش كوبيدند. او را به سمت استخر فاضلاب، همان استخر گنداب توالت بردند و با همان حال، با دست شكسته و بسته پرتش كردند توي فاضلاب. 
آن تازيانه‌ها، تازيانه‌هاي سلوك بود و شعبان را از هر مرحله به مرحله ديگري رهنمون مي‌ساخت. هر مرحله‌اش سخت‌تر و طاقت‌فرساتر از قبل بود. هميشه و براي همه بچه‌هاي آرماني، بسيجي و ارزشي اين‌گونه است. هربار كه از يك آزمون سخت مي‌گذرند، باز فردايي ديگر و آزموني سخت‌تر وجود دارد. ما با اين آزمون‌ها استوارتر و آرماني‌تر مي‌شديم، خدايي‌تر مي‌شديم و هرچه بيش‌تر رنج مي‌كشيديم، عاشق‌تر مي‌شديم. 
 
* نويسنده: غلامعلي نسائي

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 22:6 توسط عباس133 |



او نفس می کشد. دستگاه با هر نفس مرطوب او صدایی دارد که دل را فرو می ریزد. تاپ تاپی غریب که صدای دلهره دارد، و پرده های گل دار بر روی پنجره، اتاق ساده و کوچک او را شبیه اتاق سرد بیمارستانی می کند. با صدای دستگاه هایی که تلاش می کنند بیماری را زنده نگه دارند.

سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است که این روزها به دلیل ضایعه شیمیایی و خس خس گلویش، به ناچار از کپسول اکسیژن استفاده می کند. او صاحب همان عکس معروف دفاع مقدس است. رزمنده ای که ایستاده و تفنگ به دست گرفته و پیشانی بند «یا مهدی ادرکنی(عج)» بر پیشانی اش بسته است.
 
وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران گزارش داد:سال 59 در بستان زندگی می کردیم که بعد از شروع جنگ، عراق آنجا را محاصره کرد. به حمیدیه رفتیم. تصمیم گرفتم به جبهه بروم اما به دلیل سن کمم، در بسیج ثبت نامم نکردند. آنقدر سماجت کردم که در بسیج حمیدیه قبولم کردند. در کرخه نور، مسئول ادوات بودم و با اینکه 16 سال داشتم، بعد از مدتی مسئول گردان 40 نفره شدم.
 
 
کرخه نور در شمال جفیر قرار دارد. سال 61 نزدیک های عملیات بیت المقدس بود که برای شروع، باید آنجا را پاک سازی می کردیم.
 
 
عراقی ها، کرخه نور را مین گذاری کرده بودند. بچه ها همه داوطلب بودند که از معبر مین رد بشوند و راه را باز کنند. آخرش قرعه کشی کردیم. دو بار قرعه زدیم و هر بار اسم بچه های خوزستانی درآمد. صدای اعتراض شمالی ها بالا رفت. می گفتند: ما مهمانیم، شما در خانه خودتان هستید، بگذارید ما برویم. ما چاره ای نداشتیم، گذاشتیم دوباره قرعه بیندازند، گفتیم مهمانند، باید احترام بگذاریم. بالاخره آنها رفتند. ساعت یک بعد از ظهر بود که آزادسازی کرخه نور را شروع کردیم.
 
آن روز 50 نفر از بچه ها از روی مین ها رد شدند. مین ها ضدنفر بودند و می کشتند؛ برگشتی در کار نبود. مسیر 40 متری را بچه ها یکی یکی رفتند و باز کردند.
 
من حساب می کنم که در هر متر، حداقل یکی شان به شهادت رسید. اولی در قدم اول، دومی بعد از او، سومی... و هر کدام که پیش می رفت، پا جای پای کسی می گذاشت که لحظه ای پیش از او، جلوی چشمش در غبار انفجار مین ضدنفر گم شده بود.
 
فکرش را بکن! صف کشیده بودند و پشت سر هم می رفتند. یکی یکی. یکی می رفت و وقتی صدای انفجار بلند می شد  او که رفته بود در غباری که از زمین به آسمان می رفت گم می شد، بعدی پشت سر او می دوید که به نوبتش برسد که در غبار انفجار بپیچد و به آسمان برود.
 
نه، چاره نبود، بچه ها می رفتند و راه را باز می کردند. معبر مین از خاکریز مقدم خودمان بود به خاکریز دشمن. بچه ها همه خوشحال بودند. عزم داشتند. الله اکبر و یاحسین (ع) می گفتند و می رفتند و از روی مین رد می شدند و راه را باز می کردند.
 
 
 این عکس را یک عکاس در هورالعظیم انداخت
 
سال 61 در عملیات والفجر یک در هور العظیم بودیم که عکاسی آمد و عکسم را گرفت و رفت. آن موقع مسئول دسته بودم.
 
 دیگر او را ندیدم، ولی عکس را داشتم. از کنگره ها و جشنواره های زیادی سراغ این عکس را می گرفتند و دنبالش می گشتند، من هم به آنها می دادم.بعضی ها به اشتباه تصور می کنند که این صاحب این عکس در جبهه به شهادت رسیده است اما این گونه نیست. من زنده ام و حالا با مشکلات شیمیایی ام دست و پنجه نرم می کنم.
 
در عملیات خیبر شیمیایی شدم
 
قبل از مجروحیت شیمیایی ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر، یک بار از ناحیه دست چپ زخمی شدم  و یک بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شدم.
 
آن روز چند نفر زخمی شدند. من با قایق، زخمی ها را از شط از جاده بصره به سمت ساحل خودمان می بردم که شط را بمباران شیمیایی کردند. ما هم خبر نداشتیم که اصلا شیمیایی چی هست. ساعت 10 و نیم صبح بود. روی آب بودیم و آن جا هوای شیمیایی را تنفس کردیم. بمب شیمیایی را توی آب انداختند. نیزارها همه سوختند. دودش سفید و غلیظ بود و در هوا می چرخید.
 
وقتی به ساحل رسیدیم، یکی از بچه ها آتش گرفته و روی زمین افتاده بود. رفتم و با پتو خاموشش کردم. خودم هم بدنم می سوخت. ما را به بیمارستان بردند. بین مجروح هایی که با قایق به ساحل رساندم، اسرای عراقی هم بودند. آن موقع استادیوم ورزشی اهواز تبدیل به نقاهت گاه مجروحین شیمیایی شده بود. ما را به آنجا بردند و شست و شو دادند و بعد هم به بیمارستان نجمیه تهران منتقلمان کردند. دوران بستری ام سه ماه طول کشید. بدنم تاول زده بود، احساس خفگی داشتم، خون استفراغ می کردم. هنوز هم همینطور.
 
بله، سال 65 در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این که فاو  را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند که ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسک زدیم ولی دیگر فایده نداشت. سه نفر بودیم. تشنج کردیم. یکی از بچه ها، بچه تبریز بود، 12 ـ 13 ساله. سرش را محکم می زد به دیوار. خون از سر و صورتش سرازیر شده بود ولی هیچ چیز را احساس نمی کرد. فقط سرش را محکم می زد توی دیوار.
 
از شلمچه ما را آوردند اهواز و از آن جا بردند تهران. بیمارستان نجمیه، بیمارستان بقیه الله، بیمارستان مصطفی خمینی و بیمارستان جماران. برای مجروحتیم با گاز اعصاب نزدیک شش ماه بستری بودم.
 
در جبهه، وقتی رزمنده ها سر پست نگهبانی می رفتند، نفر بعدی را که نوبتش می شد، بیدار نمی کردند و خودشان جای بعدی هم بیدار می ماندند و نگهبانی می دادند. بچه ها با هم مثل برادر بودند. پوتین های همدیگر را واکس می زدند، لباس های همدیگر را می شستند، کسی نمی گفت این لباس کی است و آن لباس کی است. همه را با هم می شستند.
 
حال و هوای آن موقع خیلی خوب بود، پر از افتخار و عشق بود. شب عملیات همه حاضر بودند. همه می خواستند بروند جلو. همه عشق خط مقدم را داشتند. خط مقدم خیلی سخت بود. بچه ها توی جنگ دیده اند، خط مقدم شوخی نیست.همه این ها، مرا به جذب جبهه می کرد.
 
 
سال 62 ازدواج کردم. یک هفته بعدش یک شب آمدند درِ خانه دنبالم و گفتند بیا برویم عملیات، من هم رفتم! عملیات خیبر بود، همان جا شیمیایی شدم. خانمم هم چیزی نمی گفت. می گفت: آزادی، برو.
 
شبها بیدار هستم
 
حالا هم خیلی سخت است. باید دارو بخورم تا اعصابم آرام بگیرد. عصبانی می شوم، خوابم نمی برد، شب ها بیدار هستم. گاز اعصاب مغز را داغان می کند، انگار یک چیزی توی سر آدم را می خورد. حالا شب و روز قرص می خورم، داروهایم هم همه خارجی هستند. هر شب باید از کپسول اکسیژن استفاده کنم و ...
 
خودمان راهمان را انتخاب کردیم. خودمان خواستیم و رفتیم و مجروح شدیم. من هم حالا با همین دردها تا آخر عمر ادامه می دهم. باید مردم بدانند، باید بچه ها بدانند. هرچه باشد باید بگویند که جانبازها ذخیره هشت سال دفاع مقدس هستند. باید بگویند که آنها که رفتند، خودشان را برای دین و ناموس و کشورشان فدا کردند.
 
حالا بچه ها مثل بچه های زمان جنگ نیستند. این بچه ها پرورش و هدایت می خواهند، باید کسی باشد که راه آنها که به جبهه ها رفتند را ادامه بدهد. این بچه ها باید از یک جایی شروع کنند، باید به کشورشان وفادار باشند. ایثار و فداکاری باید زنده بماند.
 
ما در زمان جنگ در حال دفاع بودیم. ما فقط از خاک خودمان دفاع می کردیم. فقط به فکر کشور خودمان بودیم، می خواستیم مرز خودمان را نگه داریم. خدا را شاهد می گیرم که باید مرزهایمان را با قدرت نگه داریم. همین حالا هم برای دفاع از وطنم، خودم حاضرم از روی مین رد بشوم و فدایی بشوم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 22:6 توسط عباس133 |



سيد مسعود شجاعي طباطبايي با انتشار پست جديد در وبلاگ خود عکسي از شهيد تيرباران شده‌اي را در عمليات بيت‌المقدس منتشر کرد.

در اين متن آمده است:

منطقه عمومي بستان، آذر 1360، رزمندگان با بررسي كارت هويت يك شهيد، در حال شناسايي او هستند. عراق در عمليات طريق القدس، تعدادي از رزمندان را به اسارت گرفت و با چشمان بسته آنان را تيرباران كرد.

درباره اين عكس چه بگويم، اين عكس گواه آن جنايت بزرگي است كه صدام و در كنارش 58 كشور دنيا با قساوت و جور انجام دادند، شاهد اثبات حقيقتي است كه خيلي ها سعي در انكار آن دارند، نمونه بارز ارزش هايي است كه پايمال شد و به گمان عده اي معدود از ياد مي رود، مگر مي توان اين جنايت را به فراموشي سپرد، اين اتفاق و اين اعتراض سرخ بر حاكميت سياه جباران زمانه ما، فرياد خشمي است بر سر سكوتي كه همه ي حلقوم هاي بريده شده در كربلا گواه آنند، «شهادت» آن چيزي است كه برخي نامردمان نااهل مي خواهند از تاريخ پاك  كنند و «نمونه»اي است از آن كه بايد باشد و «گواهي» است بر آنچه در اين «زمانه جور و ستم» خاموش و پنهان، بر دنياي ما مي گذرد و تنها شهادت شيوه مقاومتي است كه حقيقت را روزي برملا مي كند، ما در زمانه اي زندگي مي كنيم كه نظام كفر، دروغ و ريا آن را خلق سلاح كرده و وفاداران به حقيقت و امام و ولايت را تهديد مي كند.

اما همه اين تهديدها و اتفاقات شوم با معجزه اي با عنوان شهادت، باعث ثبات و قوام اين نظام شده است. به راستي كجا بودند آن زمان كساني كه در حال حاضر دم از دموكراسي خواهي و انسان دوستي مي زنند و فرياد وا اسلاما سر مي دهند، رزمنده اي را اسير بگيري و بعد چشم بسته، او را به شهادت برساني، مگر تاريخ به آساني از اين جنايات مي گذرد؟

و اما تو عزيز دلم كه در غربت تنهايي شيعه چشمان زيبايت را بسته و به شهادتت رساندنت، فداي مظلوميتت شوم، مي دانم در آستانه رفتن به سوي معشوق چهره ات گلگون و برافروخته و قلبت مالامال از شوق به تپش درآمده بود، چگونه فاصله حضور را كم كردي و با شهادت به بالاترين قله ي معراج بشريت رسيدي. در هنگام جنگ تحميلي، با عزت، حيات ابدي خود را تضمين كردي و با شهادت، حيات و  زندگي و ايمان و آينده اين نظام را تثبيت نمودي!

پ.ن

1 – فدايت شوم، اكنون شهيدان زنده اند و ما مردگانيم، شهيدان سخن گفتند و ما ناشنوا بوديم، آنها را انتخاب كردند و ما هنوز در انتخاب ترديد داريم. غافلان ماندند و عزيزترين گوهرهاي بشريت رفتند. سخنم با نسل سوم است، عزيزانم، در مذهب و فرهنگ ما و در تاريخ ما، اين نمونه ها درس هايي است كه خدا از طريق شهدا به ما مي آموزد كه مي توان تا خود «خدا» معراج كرد!

2 – آيا ما وارث به حق عزيزترين امانت هايي هستيم كه با شهادت، اين نظام را تثبيت كردند؟ اگر هستيم پس مسئوليم. بايد نمونه باشيم  و نمونه بسازيم تا نه تنها براي مردم خود بلكه براي دنيا شهادت دهيم كه شاهد بوديم و ولايت تنها راه رسيدن ما به حقيقت حق است و لاغير!

3-گل واژه های این مطلب از دکتر علی شریعتی است.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 19:44 توسط عباس133 |



عبيدالله بن حر جعفي، از اشراف، شجاعان و شعراي معروف کوفه بود و در گروه پيروان عثمان قرار داشت. او پس از قتل عثمان، کوفه را به قصد شام ترک کرد و در کنار معاويه جاي گرفت و با سپاه او در جنگ صفين شرکت جست. وي پس از شهادت حضرت علي عليه‏السلام، به کوفه بازگشت.

ابن‏حر، در منزل بني‏مقاتل با کاروان امام حسين عليه‏السلام مواجه شد. حضرت نخست حجاج بن مسروق را به منظور همراهي و ياري، نزد او فرستاد؛ اما عبيدالله بن حر به فرستاده‏ي امام جواب رد داد و گفت:به خدا سوگند! از کوفه بيرون نيامدم جز آن که اکثر مردم، خود را براي جنگ مهيا مي‏کردند و براي من، کشته شدن حسين عليه‏السلام حتمي‏گرديد. من توانايي ياري او را ندارم و اصلا دوست ندارم که او مرا ببيند و نه من او را.
پس از بازگشت حاجيان از مکه، امام خود به همراه چند تن ازيارانش به نزد عبيدالله رفت و پس از سخنان آغازين، به وي چنين فرمود:
ابن حر! مردم شهرتان به من نامه نوشته‏اند که همه‏ي آنان به ياري من اتحاد نموده و پيمان بسته‏اند و از من درخواست کرده‏اند که به شهرشان بيايم؛ ولي واقع امر بر خلاف آن چيزي است که ادعا کرده‏اند. تو در دوران عمرت، گناهان زيادي مرتکب شده‏اي. آيا مي‏خواهي توبه کني تا گناهانت پاک گردد؟
ابن‏حر چون چگونگي آن را جوياشد، امام فرمود:
فرزند دختر پيامبر را ياري کن و در رکابش بجنگ.
ابن‏حر گفت: به خدا قسم! کسي که از تو پيروي کند، به سعادت ابدي نائل مي‏گردد؛ ولي من احتمال مي‏دهم که ياري‏ام به حال تو سودي نداشته باشد؛ زيرا در کوفه براي شما ياوري نيست. به خدا سوگندت مي‏دهم که از اين کار معافم‏ دار؛ زيرا نفس من به مرگ راضي نيست و من از مردن سخت گريزانم. اينک اسب معروف خود «ملحقه» را به حضورت تقديم مي‏دارم؛ اسبي که تاکنون هر دشمني را تعقيب کرده‏ام، به او رسيده‏ام و هيچ دشمني نيز نتوانسته است به من دست يابد. شمشير از من را نيز بگير؛ همانا آن را به کسي نزدم جز آن که مرگ را بر آن تشخيص چشانيده‏ام.
امام در برابر سخن نسنجيده و نابخردانه ابن‏حر چنين فرمود: حال که در راه ما از نثار جان دريغ مي‏ورزي، ما نيز به تو و به شمشير و اسب تو نياز نداريم، زيرا که من از گمراهان نيرو نمي‏گيرم. تو را نصيحت مي‏کنم همان‏گونه که تو مرا نصيحت نمودي؛ تا مي‏تواني خود را به جاي دور دستي برسان تا فرياد ما را نشنوي و کارزار ما را نبيني؛ فوالله لا يسمع و اعيتنا احد و لا ينصرنا الا اکبه الله في نار جهنم، به خدا سوگند! اگر صداي استغاثه‏ي ما به گوش کسي برسد و به ياريمان نشتابد، خداوند او را در آتش جهنم خواهد افکند..
گر چه عبيدالله بن حر، امام را در منزل بني‏مقاتل ترک کرد، اما حسرت و پشيماني ابدي بر باقي مانده‏ي عمرش سايه افکند و زندگي‏اش را قرين تأسف و ماتم ساخت و حتي در سروده‏هاي آهنگ ندامت و حسرت پديدار گشت؛
فيالک حسرة ما دمت حيا
تردد بين صدري والتراقي‏
حسين حين يطلب بذل نصري
علي اهل الضلالة و النفاق‏
و لو اني او اسيه بنفسي
لنلت کرامة يوم التلاق
آه از حسرتي که تا زنده‏ام در ميان سينه و گلويم در جريان است.
آن‏گاه امام حسين براي برانداختن اهل گمراهي و نفاق، از من ياري طلبيد.
اگر آن روز جانم را بري ياري‏اش مي‏نهادم، روز قيامت به کرامت و جايگاه والا دست مي‏يافتم.
ابن‏زياد او را به کاخ فرا خواند و ابن حر با هر تدبيري که بود توانست از دستش بگريزد. او سرانجام خود را به کربلا رسانيد و در مقابل قبر مطهر امام حسين عليه‏السلام ايستاده و قصيده‏ي معروف خود را - که بيش از چهارده بيت آن در دست نيست - سرود. بعضي از ابيات آن از اين قرار است:
فرمانده‏ي خيانتکار، فرزند خيانت پيشه به من مي‏گويد: چرا تو با آن شهيد، فرزند فاطمه جنگ نکردي؟
آري، پشيمانم که چرا او را ياري نکرده‏ام؛ بلي هر شخصي که (به موقع) توفيق نيابد، پشيمان خواهد گرديد.
من از اين که از حاميانش نبوده‏ام، حسرتي در خود احساس مي‏کنم که هرگز از من جدا نخواهد شد.
خدا روان کساني را که در نصرتش کمر همت بسته‏اند، از باران (رحمت خويش) همواره سيراب سازد.
حال که بر مزار و جايگاه آنان ايستاده‏ام، اشکم ريزان است و نزديک است جگرم پاره شود.
عبيدالله بن حر، پس از مرگ يزيد و فرار ابن‏زياد از شهر کوفه، با قيام مختار هم‏صدا شد و به همراه گروهي به مدائن رفت؛ ولي سپس درکنار مصعب بين زبير با مختار جنگيد. پس از مدتي مصعب به او مظنون شد و او را حبس کرد و مدتي بعد، با شفاعت گروهي از قبيله‏ي مذحج، وي را آزاد ساخت.ابن‏حر، پس از آزادي به عبدالملک مروان پيوست و چون به کوفه آمد، شهر را در دست کارگزاران ابن‏زبير ديد. او مورد تعقيب خصم قرار گرفت و با بدني مجروح بر کشتي سوار شد تا از فرات عبور کند. وي براي فرار از اسارت، خود را در آب انداخت و کشته شد. مورخان، مرگ او را درسال 68 قمري نوشته‏اند. گويند مصعب بن زبير بدن عبيدالله بن حر را بر دروازه‏ي کوفه آويخت.

http://ahmad3.blogfa.com/post-101.aspx

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 18:4 توسط عباس133 |


http://www.blogfa.com/Desktop/Settings.aspx
سلام به همه عاشقان ولایت تواین وبلاگ همه جور مظلب برای دوستان خوبم گذاشتم اگه پیشنهادتون بهم بگین من وبلاگمونو بهتر ومفیدتر میکنم
یا علی


HOME
E-Mail
:BAHAR20:
Profile


LinkDump

طـــراح قـــالــب
یاوران موعود(عج)
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

اردیبهشت 1391

بهمن 1390
دی 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388


Categories

امام زمان (عج)
حرف های در گوشی
ولایت
دلتنگی
محرم
ماه مبارک رمضان
جنگ نرم
بیداری اسلامی
غزل های عاشقانه
متنوع
صهیونیست ها کجای جهانند
غدیر خم


Authors

عباس133

زهرا


Links

سایت دفتر مقام معظم رهبری
انتظار حقیقی
lموعود
یاران ولایت
رصد
بیا تو امنیت(کامپیوتر)
دفاع مقدس
جنبش سبز علوی
بچه شیعه
پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری
وخدایی که دراین نزدیکی است
حکومت جهانی امام زمان (عج)
رایحه ظهور
سرباز مهدی
نقطه عطف
133
بانوی بی حرم
برگریزان
آوینی
یارمهربان 14
عجل فرجه
یوسف زهرا 14
برای بانوی آب وآیینه
دوست خوب من
سایت پخش زنده از حرم امام رضا(ع)
عاشق ومست حسین
برای مادرم
حب الحسین (ع)
مستان بیرون ازمدار
بخون کیف کن
آشیان مهر
سمت خدا
جانم ارباب
اشعارمهدوی
دوست خوب من
خبرنامه جوانان عشاق الرضا (ع)تنکابن
قرآن کتاب راهنما
عمارهای رهبر
عطاری سیب
رقص گلها
ترفندستان
مودت
دل نوشته های کاکتوس
قالب های فوق جدید وبلاگ


Amar_Site

تعداد بازديدها: